پرش به محتوا
خانه » خواهر متوسلیان: سالیان دراز به ما گفتند نگوییم که حاج احمد سپاهی بوده است

خواهر متوسلیان: سالیان دراز به ما گفتند نگوییم که حاج احمد سپاهی بوده است

  • از

خواهر متوسلیان: سالیان دراز به ما گفتند نگوییم که حاج احمد سپاهی بوده است

خواهر متوسلیان: سالیان دراز به ما گفتند نگوییم که حاج احمد سپاهی بوده است

این اتفاق برای مادرم خیلی سخت بود. عکس احمد را تا یک سال بعد روی سینه‌شان می‌گذاشتند و گریه می‌کردند. تا شش ماه برای ما نان نپختند… من از دو طرف افسرده شدم؛ هم به علت علاقه شدیدی که به برادرم داشتم، هم به دلیل حال و روزی که مادرم داشت. من به خاطر افسردگی شدید در سال چهارم علوم پزشکی دانشگاه تهران ترک تحصیل کردم.

به گزارش خبرگزاری سازمان نظام پزشکی ارومیه چه وظایف و تعاریفی دارد؟ به نقل از ایبنا، احمد متوسلیان در خانواده‌ای پرجمعیت و مذهبی در جنوب تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادرش اصالتاً یزدی بودند که بعدها به تهران مهاجرت کردند. پدرش قناد بود و احمد و برادرانش را از کودکی با فضای کار و تلاش آشنا می‌کرد و آنان را با خود به قنادی می‌برد.

او در سال‌های جوانی وارد فعالیت‌های سیاسی شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. متوسلیان در سال‌های دفاع مقدس در چندین عملیات نقش‌آفرینی کرد و سپس در مأموریتی راهی لبنان شد؛ جایی که در سال ۱۳۶۱ ناپدید شد و سرنوشتش همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است.

مادر احمد متوسلیان سال‌ها در چشم‌انتظاری فرزندش زندگی کرد و سرانجام در سوم اسفند ۱۴۰۴ چشم از جهان فرو بست؛ بی‌آن‌که پاسخی روشن درباره سرنوشت فرزندش دریافت کند.

در کتاب «عروج از شاخه زیتون» به تدوین جواد کلاته عربی، روایت‌هایی از زندگی متوسلیان از کودکی تا زمان اسارت گردآوری شده است. این اثر با تکیه بر گفت‌وگو با اعضای خانواده، دوستان، هم‌دانشگاهی‌ها و همرزمان او، تصویری مستند از زندگی و کارنامه این فرمانده ارائه می‌دهد.

در این گزارش، نگاهی کوتاه به بخشی از زندگی احمد متوسلیان داشتیم و یاد و نام مادر صبورش را گرامی می‌داریم؛ مادری که سال‌ها در آرزوی دیدار دوباره فرزندش، چشم‌انتظار ماند.

به روایت فریده متوسلیان، خواهر کوچک

خبر گم شدن برادرم را من یک ماه بعد از ماجرا شنیدم. برادرهایم؛ حاج اصغر آقا و محمود آقا، زودتر با خبر شده بودند؛ ولی برای این‌که روی من تأثیر بدی نگذارد، بهم نگفته بودند. از وقتی هم متوجه شدم، در تنهایی خودم به‌شدت گریه می‌کردم و دچار افسردگی شدید شدم. مادرم هم وضعیت خوبی نداشت. ما دو نفر معمولاً در خانه تنها بودیم. وقتی از مدرسه می‌آمدم خانه و مادرم را نمی‌دیدم، بلافاصله می‌رفتم طبقه سوم. آن‌جا عکس حاج احمدآقا به دیوار نصب شده بود. می‌دیدم مادرم عکس را روی سینه‌اش گذاشته و گریه می‌کند. مادرم احمد را خیلی دوست داشت. او هم به مادرم خیلی علاقه‌مند بود. مادرم را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید. این اتفاق برای مادرم خیلی سخت بود. عکس احمد را تا یک سال بعد روی سینه‌شان می‌گذاشتند و گریه می‌کردند. تا شش ماه برای ما نان نپختند. شش ماه بعد که متوجه شدند من خیلی تنها هستم و دارم مریض می‌شوم، ایشان هم دوباره به زندگی عادی برگشت. درواقع من از دو طرف افسرده شدم؛ هم به علت علاقه شدیدی که به برادرم داشتم، هم به دلیل حال و روزی که مادرم داشت. من به خاطر افسردگی شدید در سال چهارم علوم پزشکی دانشگاه تهران ترک تحصیل کردم.

سالیان دراز به ما گفتند نگوییم که حاج احمد سپاهی بوده است؛ چون برای ایشان در اسارت مشکل‌آفرین می‌شود ولی خودشان در مجله انقلاب از او به عنوان فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان نام برده بودند. خودشان در مجله این‌طور نوشتند؛ ولی به ما گفتند که هیچ مراسمی نگیریم و هیچ حرفی نزنیم.

به روایت محمد متوسلیان، برادر بزرگ احمد

سال ۱۳۵۳ یا ۱۳۵۴ بود که دیپلم فنی در رشته تأسیسات یا برق گرفت و به خدمت سربازی رفت. من خودم در سازمان هواپیمایی مشغول بودم. آقای خاطری، یکی از دوستان هم‌دانشکده‌ای که در سازمان هواپیمایی همکارم بود، یک شرکت تأسیساتی راه انداخت. ما تا ساعت دو ونیم در اداره بودیم. بعد از آن برمی‌گشتیم خانه و ایشان به عنوان شغل دوم می‌رفت محل کارش در شرکت تأسیساتی. همان موقع متوجه شدم احمد به کارهای فنی و تأسیساتی علاقه دارد. خدمتش که تمام شد، تصمیم گرفتیم مدتی در شرکت همکارم کار کند و بعد از کسب تجربه، به دفتر شرکت در خرم‌آباد برود. دو ماه نشد که آقای خاطری از کار احمد خوشش آمد و او را به عنوان مسئول دفترش به خرم‌آباد فرستاد. ما هم خوشحال شدیم که مسئول آن‌جاست و حقوقش نسبت به شغل‌های معمولی بهتر است.

شش ماه از رفتنش به خرم آباد نمی‌گذشت که مسئله ساواک و زندان پیش آمد. گویا احمد در کنار کارهای دفتر، اعلامیه‌های امام را چاپ و پخش می‌کرده. آن‌طور که من شنیدم او با یک چاپخانه آشنا می‌شود و اعلامیه‌ها را خودش آماده و کپی می‌کند. وقتی هم که ساواک متوجه این فعالیت‌ها می‌شود و مأمور می‌فرستند. به بقیه هم‌دستانش می‌گوید از پشت‌بام و از طریق خانه‌های همسایه‌ها فرار کنند. خودش مسئولیت همه ماجرا را به عهده می‌گیرد. ما هم چند وقت بعد متوجه دستگیری او شدیم، احمد تقریباً هر هفته یکی دو دفعه با منزل تماس می‌گرفت. وقتی دیدیم مدتی تماس نمی‌گیرد و خبری از او نیست دنبالش رفتیم. من و مادرم، دو نفری رفتیم خرم‌آباد. در آن‌جا به ما گفتند چه اتفاقی برای او افتاده است. یکی دو دفعه به زندان فلک‌الافلاک رفتیم. در آن‌جا روزهای جمعه اجازه ملاقات می‌دادند. ما از پشت شیشه، دو سه دقیقه تلفنی با او صحبت کردیم، هیکلش ضعیف شده بود. مادر خیلی بی‌تابی می‌کرد. چند روزی ماندیم، اما صدای‌مان به جایی نرسید و برگشتیم تهران، بعد از ما پدرم به همراه برادرم رفتند خرم‌آباد، اما آن‌ها هم نتوانستند برایش کاری کنند. خوشبختانه بعد از مدتی انقلاب به پیروزی رسید و احمد آزاد شد؛ وگرنه داشت تا پای اعدام هم می‌رفت. من آثار شکنجه در او ندیدم، چون معمولاً به حمام خصوصی می‌رفت. خودش هم چیزی به من نمی‌گفت. ولی دوستان و هم‌رزمانش تعریف می‌کردند که او را آویزان و شکنجه کرده‌اند. بعضی دوستانش دیده بودند و می‌گفتند در پشت بدنش آثار شکنجه وجود داشت.

احمد در دوران بچگی با کسی نمی‌جوشید و دوست چندانی نداشت. بین ما برادرها، او بیشتر توی خودش بود. زمانی که مدرسه می‌رفت، فقط کتاب‌های درسی‌اش را می‌خواند. ما که چند سالی از او بزرگتر بودیم، مجله «مکتب اسلام» را می‌خواندیم. مدیرمسئولش آقای مکارم شیرازی بود. البته احمد هم بعدها که بزرگ‌تر شد، این مجله را می‌خواند.

پدر قبل از عید برای ما چهار تا برادر نفری یک قواره پارچه کت و شلواری می‌خرید. همان نزدیک محله خودمان یک خیاطی داشتیم که هر سال برای ما کت و شلوار می‌دوخت. برای هر دست هم ۲۵ تومان اجرت می‌گرفت. کنار خیاطی یک کفاشی بود. یک ماه قبل از عید می‌رفتیم کف پای‌مان را روی مقوا می‌گذاشتیم و استاد کفش‌دوزی اندازه پای‌مان را با مداد می‌کشید و برای‌مان کفش می‌دوخت. قاعده تهیه کفش و لباس هر ساله ما این بود. احمد همین کفش و لباس را خوب نگه می‌داشت و همیشه تمیز و مرتب بود.

پاییزها که کار شیرینی‌فروشی کمتر می‌شد، با هم به باشگاه بدن‌سازی در میدان شاه می‌رفتیم. آن‌جا باشگاه بزرگی بود که هم کلاس بدن‌سازی داشت و هم بوکس و ورزش‌های رزمی. مسابقات بوکس هم در آن‌جا برگزار می‌شد، اما من شرکت نمی‌کردم. احمد در زیرزمین خانه‌مان کیسه بوکس آویزان کرده بود و تمرین می‌کرد. البته دلیل شکستگی بینی‌اش را نمی‌دانم. ما نتوانستیم بفهمیم چه موقع و چطوری این اتفاق افتاد. هرچه بود، مربوط به دوران خدمت سربازی یا بعد از آن می‌شد.

ما در خانه تلویزیون و سرگرمی خاصی نداشتیم. تفریح ما چهار تا برادر مشاعره در کارگاه شیرینی‌پزی و کشتی در خانه بود. گاهی هم بیرون می‌رفتیم. آن موقع تهرانپارس را تازه ساخته بودند. گاهی دوستان بابا با ماشین می‌آمدند و ما دسته‌جمعی به آن‌جا می‌رفتیم. احمد در آن‌جا با ما و بقیه خیلی خوب بود؛ یعنی توی گشت وگذار آن آدم درون‌گرا نبود. در تفریح‌ها، عده‌ای شوخ و شنگ هستند و سربه‌سر دیگران می‌گذارند و عده‌ای سر به زیرند. خود من بیشتر اهل شوخی و شلوغ‌کاری بودم، ولی احمد بیشتر اهل تفکر و سکوت بود.

دیدگاهتان را بنویسید